از شمارۀ

یادِ آنچه از یاد برده‌ایم

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

جیب مخفی کت، پناهگاهی برای خاطراتِ ناخواسته

نویسنده: نرگس نجفی مقدم

زمان مطالعه:4 دقیقه

جیب مخفی کت، پناهگاهی برای خاطراتِ ناخواسته

جیب مخفی کت، پناهگاهی برای خاطراتِ ناخواسته

«کاش زودتر پاییز بشه. مردم از گرما.»

«ولی هنوز تابستون هم نشده»

«بدو بدو بدو بدو بدو ...»

این صدایی‌ست که هر لحظه در سرم می‌پیچد؛ موقع لباس پوشیدن، وسط خوردن صبحانه و ناهار، دنبال اتوبوس رفتن، کار کردن، درس خواندن و وسط هر کار روزمره‌ی دیگری.

مدتی است که خیلی به این صدا فکر می‌کنم. به اینکه من همیشه درحال دویدن‌ام؛ در حال فرار کردن از چیزی. همیشه می‌خواهم در زمانی که دارم زندگی‌اش می‌کنم، نباشم. یک نیم‌کره‌ی مغزم می‌گوید: «باید چند دهه زودتر به دنیا می‌آمدی!» و آن یکی نیم‌کره می‌گوید: «بدو! سریع‌تر برو که عقب ماندی.» به‌جز وقت‌هایی که خوابم، آن هم چون اراده‌ای درش ندارم، تقریبا همیشه دارم انتظار می‌کشم که زودتر تمام شود. فصل تمام شود، کتاب جدیدم تمام شود، کلاس تمام شود، ساعت کاری تمام شود، دوره‌ی کارشناسی تمام شود... تا مدت‌ها فکر می‌کردم این فقط عجله و میل رسیدن به مرحله‌ی بعد است، اما کم‌کم به این فکر افتادم که شاید مسئله اصلا رسیدن نیست، این است که می‌خواهم چیزی را جا بگذارم.

وقتی با خودم راجع به این‌ها حرف می‌زنم، یکی از شخصیت‌های درون مغزم می‌گوید: «داری از خودت فرار می‌کنی. فکر می‌کنی اگر این‌ها بگذرد و فصل نو بیاید، تو هم عوض می‌شوی و آن موقع دیگر خوشحال و خوشبخت خواهی بود. فکر می‌کنی اگر این روزهای سخت بگذرند، فراموش هم می‌شوند.»

شاید حق با او باشد. اولین باری که موفق شدم از چیزی خلاص شوم، فراموشش کرده بودم. بهم یادآوری می‌کند که وقتی 5-6 ساله بودم، دو دوست خیالی داشتم؛ دوتا پاک‌کن. برای هر دست، یکی. هروقت اتفاق ناخوشایندی می‌افتاد، پاک‌کن‌ها را برمی‌داشتم. یک‌بار با پاک‌کن دست چپ، یکبار با دست راست و یکبار همزمان با هردو (ترتیب مهم است)، دایره‌وار روی تصویر انتزاعی آن خاطره می‌کشیدم تا از یادم برود. و می‌رفت. تا همین الان هم یادم نمی‌آید روی کدام خاطره‌ها این حرکت را انجام داده‌ام، اما می‌دانم که بارهای زیادی بوده است.

چندسالی می‌شود که پاک‌کن‌ها را هم مثل بقیه چیزها از گذشته توی جیب مخفی کتم گذاشته‌ام؛ جایی که یادم نیاید چگونه کودکی بوده‌ام. از آن موقع اتفاقات زیر لایه‌ای از غبار فرداها قایم می‌شوند. من هم تنها یک راه برای گذار بلدم: دویدن. در زندگی بزرگسالی دیگر همه‌ی آن قدرت‌های سکوی‌نه‌و‌سه‌چهارمی‌ام[1] را ندارم. حتی مطمئن نیستم که توی این دویدن‌ها پاک‌کن‌ها از جیبم افتاده‌اند یا نه. به جایش می‌توانم آنقدر خودم را مشغول فردا کنم که خاطره‌ی دیروز فرصت اظهار وجود نداشته باشد. حالا به جای پاک‌کن‌ یک‌ چیز سحرآمیز دیگر دارم. ساعات روز را در امید اینکه دم غروب «فرشته‌ی مهربون» بیاید و «بی‌بی‌دی، بابی‌دی، بو»یی بخواند و بالاخره تبدیل به همان کسی بشوم که همیشه خیال می‌کنم باید باشم. تا وقتی که ساعت، 12 شب را اعلام کند و جادو تمام شود. آن موقع باید بخوابم تا صبح به موقع بیدار شوم و با انرژی انتظار این چندساعت استراحت و خواندن صفحات بعدی «زوربای یونانی»[2] را بکشم.

ولی باز موقع انجام همین کارهایی که به عنوان دلگرمی‌هایم در زندگی اعلامشان می‌کنم هم، دلم می‌خواهم زودتر تمام شود. زود بروم فصل بعدی، کتاب بعدی، کار بعدی، روز بعدی. دلم می‌خواهد فقط داده‌ها را داشته باشم و صرفا به‌روزرسانی شوم و توانایی‌های جدید کسب کنم. یعنی فقط آن چیزهایی را بردارم که لازم دارم. نه اینکه هر بار جیبم را از دیروزها پر کنم.

- «باشه حق با توئه! من از وقتی یادم میاد و یادم نمیاد دارم فرار می‌کنم. اول از خودم، بعد هم از هرچیزی که یادم میاره کی‌ام. خب که چی؟!»

+ «مشکل اصلا اینا نیست. تو عوض اینکه ترست رو کم کنی، چیکار می‌کنی؟ تلاش برای اینکه یادت بره چه اتفاقاتی افتاده و داره میافته. اون موقع هم بهت گفتم...»

- «مگه تو چیزی گفتی؟  یادم نمیاد من!»

و من باز هم فراموش می‌کنم؛ شاید این تنها راهی است که برای ادامه دادن بلدم. پاک‌کن‌هایم را برمی‌گردانم و با دست دوبار می‌زنم روی جیب مخفی‌ام تا مطمئن شوم سنگینی‌شان هنوز سر جای خودش است و جایشان خوب است.

 

[1] سکوی خیالی مجموعه‌ی هری پاتر که دروازه‌ی ورود به دنیای جادوست.

[2] رمانی از نیکوس کازانتزاکیس درباره‌ی زیستن، آزادی و مواجهه با زندگی.

نرگس نجفی مقدم
نرگس نجفی مقدم

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.